"" گاهی اوقات، در پی یک سقوط است که آدمی به پرواز در می آید.""
هجده ساله و ناامید
کارین پیرسون را برای اولین بار در پاییز سال 1994 هنگامی که به اتفاق پدر و مادرش به آسایشگاه ما در لس آنجلس آمد، ملاقات کردم. او دختری هجده ساله اما بسیار گرفته و مغموم بود و در عین حال همین حالات در پدر و مادرش نیز مشاهده می شد. چرا که آنها نیز به غایت گرفته و مغموم به نظر می رسیدند. کارین روی صندلی چرخداری نشسته و پتوی نه چندان ضخیمی را روی پای خود انداخته بود. صندلی چرخدار اتوماتیکی که کارین روی آن نشسته بود، اگر چه بسیار گران قیمت به نظر می آمد، اما او حتی حوصله به خرج نمی داد تا از تجهیزات آن استفاده کند و پدرش می بایست از پشت سر، مانند صندلی های معمولی، حرکت و توقف آن را کنترل می کرد.
خانواده کوچک
آقا و خانم پیرسون( پدر و مادر کارین) هر دو در دانشگاه تدریس می کردند و اتفاقا آشنایی و ازدواج آن دو با یکدیگر هم که قدری دیر اتفاق افتاد از همان محیط دانشگاه آغاز شد. آنها در سن 35 سالگی با یکدیگر ازدواج کردند و دو سال بعد خانم پیرسون تنها فرزند خود یعنی کارین را به دنیا آورد. در واقع دوران کودکی کارین با پدر و مادری میانسال طی شد که بر اثر گرفتاری در محیط دانشگاه و درگیری با پروژه های پژوهشی و تحقیقاتی، کمتر می توانستند زمانی را صرف دخترشان کنند و در نتیجه کارین در کنار پرستار های مختلف که هر دو یا سه سال تغییر می کردند، بزرگ می شد.
سرحال و پرجنب و جوش
اما با وجود توجه ناکافی از سوی پدر و مادر، کارین دختری بسیار سرحال و پرجنب و جوش به حساب می آمد و به خصوص علاقه فراوان به حیوانات اهلی داشت و از همان کودکی این علاقه را به وضوح از خود نشان می داد. در حقیقت به نظر می رسید که کارین فقدان محبت کافی از جانب پدر و مادر را که هر دختر خردسالی به آن نیاز مبرم دارد، با محبت و وفاداری که از جانب حیوانات اهلی در خانه می دید جبران می کرد. همچنان که کارین بزرگتر می شد و بر مبنای تغییرات سنی و افزایش توان هوشی و جسمی، رابطه او با حیوانات اهلی دستخوش تغییرات مشابه می گشت و بخصوص او پس از بلوغ، خود را شیفته اسب، این حیوان وفادار و قدرتمند یافت. پدر و مادرش هم که از این علاقه و شیفتگی او نسبت به اسب و در نتیجه وابستگی کمتر به خودشان خوشنود شده و با خیال راحت به کار و تحقیق خود می پرداختند علاوه بر خریداری یکی دو کره اصیل و مناسب برای کارین، او را در اختیار یک مربی با دانش و تجربه دار قرار دادند و بدین ترتیب کارین با ورزش سوارکاری در سطح بالا و رقابتی آشنا شد.
در ورزش سوارکاری یکی از مهمترین عوامل موفقیت، رابطه خوب سوارکار با اسب است. چرا که هرچه این رابطه با تفاهم و درک بیشتری همراه باشد، آنگاه اسب هم شرایط را برای سوارکار خود آسانتر می کند و چنین بود رابطه کارین با اسب هایش، چه در هنگام تمرین و چه در هنگام مسابقه. در حقیقت کارین هنوز پانزده سالگی را به پایان نرسانده بود که توانست در مسابقات پرش با اسب خودی نشان دهد و کاپ ها و هدایای دریافت کند. پس از آنکه کارین چنین استعدادی از خود نشان داد، مربی او به پدرش گوشزد کرد که وقت اتخاذ یک تصمیم جدی نسبت به وضعیت کارین و رابطه او با سوارکاری فرا رسیده است. در واقع کارین در مرحله ای قرار داشت که یا باید ورزش سوارکاری را در همان رده نیمه حرفه ای و تفریحی باقی می گذاشت و یا می بایست با ذهنیتی کاملا جدی و حرفه ای با سوارکاری مواجه می شد.
مسابقات مهم
بدین ترتیب در سایه دو مربی کارکشته و حاذق، کارین تجربیات آمادگی را برای شرکت در مسابقات مهم سوارکاری آغاز کرد. او در چندین مسابقه بین المللی در رشته پرش اسب شرکت نمود که به جهت کمبود تجربه و سن کم به موفقیتی دست نیافت. اما در مسابقات مهم "ساراتوگا" برای اولین بار در رده پنجم قرار گرفت و نام خود را مطرح کرد و سپس در سه مسابقه بعدی یک مقام سومی و دو مقام دومی به دست آورد.
کارین سخت کوشی بسیاری از خود نشان می داد، و مربیان او به زحمت می توانستند جلوی زیاده خواهی های او را در تمرینات بگیرند. او حتی از مقام نایب قهرمانی هم دل خوشی نداشت و خود را شدیدا تحت فشار قرار می داد که باید مقام اول را کسب کند.
سرانجام چنین هم شد و او برای اولین بار در یک دور مسابقات بین المللی در آریزونا به مقام اول رسید و تاج زیتون را بر سر گذاشت، با این حال حتی به دست آوردن این مقام هم چیزی از سخت کوشی هایش کم نکرد و او بر تمرینات شدید خود ادامه می داد. تمریناتی که اغلب با هشدار مربیان روبرو شده و آنها به کارین می گفتند که نباید اسب هایش را خسته کند، چرا که اسب خسته می تواند خود و سوار کارش را در خطر آسیب دیدگی قرار دهد. اما این دختر گوش شنوایی نداشت تا اینکه آنچه نباید اتفاق افتاد و فاجعه ای رخ داد که همه چیز را برای کارین عوض کرد.
سقوط
کارین خود را برای مسابقاتی که قرار بود در ایرلند انجام شود آماده می کرد و این مسابقات هم برای کارین نقطه عطفی محسوب می شد چرا که او برای اولین بار در خارج از کشور مسابقه می داد و علاوه بر فشار های سابق، به عنوان نماینده کشورش فشار روحی تازه ای روی خود احساس می کرد و مرتبا در ذهن این واهمه را راه می داد که در صورت عدم موفقیت، چگونه در کشور با او برخورد خواهد شد و ... چنین تفکراتی انگیزه او را برای تمرینات آمادگی برای خود و اسبش بالا می برد، غافل از اینکه اسب از نظر جسمانی آنهم در تمرینات پرش دارای محدودیتهایی است که باید به آن توجه شود. اما کارین این توجه را مبذول نداشت و اسب خسته با مانع برخورد کرد و با سقوطی وحشتناک به زمین در غلطید و باعث شد تا کارین هم از ارتفاع زیاد به زمین سقوط کند.
آسیب دیدگی به قدری شدید بود که اسب به جهت شکستگی گردن در دم جان سپرد و کارین با کمر و لگن خاصره ای متلاشی شده مواجه شد که در نتیجه به غیر از حسی بسیار کوچک و ناقص در پای چپ، از کمر به پایین دچار فلج دائم گردید.
افسرده و رنچور
چنین فاجعه ای حتی برای یک انسان 90 ساله هم غیر قابل پذیرش است، چه برسد برای یک دختر 17 ساله فعال و موفق که توان جسمی اهمیت فراوانی برایش دارد. پدر و مادر کارین او را به بیش از ده متخصص و جراح نشان دادند که همگی در ابراز نظر پزشکی خود یکسان عمل کردند و فلج کارین را دائمی و غیر قابل ترمیم دانستند، اما آنچه که بیش از هر چیزی باعث نگرانی آنها می شد، وضعیت روحی کارین بود. او به شدت در باتلاق افسردگی دست و پا می زد که البته این یک واکنش در برابر فاجعه ای با ابعاد ذکر شده به شمار می رود، اما آنگاه که کارین یک شب رگهای ساعد هر دو دست خود را برید و تا سر حد مرگ خود را رساند، آنها متوجه شدند که دیگر حتی محبت های پدری و مادری هم کافی نیست و کارین به درمان جدی نیاز دارد و به همین دلیل او را به نزد ما آوردند.
نیاز به بررسی
موقعیت کارین نیاز به بررسی فراوانی داشت، چرا که او از نظر سن وسال به مرز بزرگسالی رسیده بود. ما باید ابتدا انگیزه های زندگی و و زنده ماندن را در کارین تقویت نموده و بعد به شرایط روحی و روانی او توجه می کردیم. چرا که اگر این انگیزه ها در او تقویت نمی شد و در ذهن او جایگزین نمی گردید، آنگاه حتی شرایط روحی مناسب نیز موقتی عمل می کرد و ارزش چندانی نمی داشت. کارین تا زمانی که فاجعه واقع شد، دختری موفق به حساب آمده و در اجتماع اطرافش کاملا شناخته شده بود و همین موضوع که او دیگر انگیزه ای برای موفقیت در اختیار نداشته و به زودی اجتماع هم او را فراموش می کند، به شدت آزارش می داد. به همین دلیل هم ما باید راهی پیدا می کردیم که کارین به نوعی به جایگاه خود باز می گشت. اما چگونه می توان یک دختر فلج را به جایگاهی موفق باز گرداند؟ او آنقدر خود را در سوار کاری ذوب کرده بود که به هیچ رشته دیگری توجه نشان نمی داد و تقریبا در هیچ مورد دیگری تجربه ای در اختیار نداشت. اما ناگهان این فکر در ما ایجاد شد که کارایی او را در سوار کاری، حتی با پاهای بدون حس، مورد ارزیابی و سنجش قرار دهیم.
بازگشت
برای کسب اطلاع در این خصوص با یک کارشناس ورزش سوار کاری که در عین حال یک روانشناس کاربلد هم به شمار می رفت، صحبت کردیم و نظرش را خواستیم. پاسخ او برای ما دو جنبه تلخ و شیرین داشت. تلخ از این نظر که بازگشت کارین در آن شرایط روی اسب با یک ریسک حتمی همراه می شد، به این شکل که به دلیل فقدان کنترل روی پا، هرگونه سقوطی از روی اسب، این بار می توانست به معنای مرگ حتمی و آنی برای او باشد. و شیرین از جهت اینکه ورزش سوارکاری، از معدود ورزش هایی بود که افراد فلچ هم به صورت عادی می توانستند در آن شرکت کنند، چرا که دوندگی و پرش را اسب انجام می دهد و فقط کنترل اسب در دستان سوار کار قرار دارد. ما هنگامی که این موضوع را با کارین مطرح کردیم، چنین برقی را در چشمان او مشاهده کردیم که در طی چند ماه حضور او در آسایشگاه سابقه نداشت. برای اولین بار این برق زندگی بود که در چهره کارین مشاهده شد و ما حتی جرات نمی کردیم که به خاطر خطرات موجود او را از این کار منع نماییم. کارین باید به روی زین اسب بر می گشت و این تنها راه برای امیدوار نمودن او به ادامه زندگی محسوب می شد.
مرحله به مرحله
به محض آنکه کارین تمرینات سوار کاری خود را از سر گرفت، تغییرات و تحولات عجیبی هم در رفتار او مشاهده گشت. او دیگر اجازه نمی داد که کسی صندلی چرخدارش را به حرکت درآورد، بلکه خودش به تنهایی آن را به این سو و آن سوی می کشاند و حتی با مقدار کمی حس که در پای چپش داشت شروع به استفاده از عصای دستی چهار پایه کرد. در واقع او با استفاده از این وسیله با یک تیر دو هدف را نشانه گرفت؛ یکی اینکه با حرکت دادن به خودش، اعتماد به نفس خود را افزایش داد و دیگر اینکه با استفاده مکرر از این وسیله به عضلات دست و شانه خود استحکام بخشید و آنها را تقویت کرد که این خود کنترل دهنه اسب را برای او آسان تر می کرد. ما ابتدا به دنبال این نبودیم که کارین صاحب مدال شود و تنها شرکت او در مسابقات، آنهم در حد متوسط و یا پایین، یک پیروزی قلمداد می کردیم. اما کارین در ذهن خود اهداف دیگری داشت که حتی در مخیله ما نیز نمی گنجید. اهدافی در حد... المپیک...!
آتلانتا- 1996
یکی از نقاط قوت در مورد موفقیت کارین در شروع دوباره، اسبی بود که در اختیارش قرار گرفت. این اسب که "رویا" نام داشت نظریه ای که اسب ها را موجوداتی بسیار باهوش قلمداد می نمود، به ثبوت رساند. زیرا او به گونه ای رفتار می کرد که گویی شرایط کارین را کاملا درک می کند. او در موقعی که کارین باید سوار می شد، چنان بدن خود را خم می کرد تا کار را برای او آسان کند که گویی از هنگام تولد، در کنار او قرار داشت. این درک بالای اسب از کارین، تا حدود زیادی نگرانی ما را در مورد خطراتی که کارین را تهدید می کرد کاهش داد، چرا که او چندین بار هنگام پرش وقتی کارین را متزلزل یافت، بلافاصله ابتدا کمی درنگ کرد تا کارین دوباره روی زین مستقر شود و آنگاه حرکت را از سر می گرفت. از این رو ما مطمئن شدیم که این اسب در مواقع احتمال خطر،اقدام به پیشگیری خواهد کرد.
سرانجام کارین در سه مرحله انتخابی برای تیم ملی سوارکاری شرکت نمود که در دو مرحله اول یعنی در قسمت درساژ و انتخابی تیمی همانگونه که انتظار می رفت مقامی به دست نیاورد، اما در آخرین مرحله انتخابی که برای برگزیدن اعضا در قسمت انفرادی بود، کارین در میان تعجب همگان و با کوشش و تلاش ورای معمول با دستیابی به مقام چهارمی به عنوان آخرین نفر برای المپیک انتخاب شد.
تنها همین انتخاب شدن او برای شرکت در المپیک، جشنی را در میان کارکنان آسایشگاه راه اندازی کرد، چرا که کارکنان تقریبا او را از خود می دانستند. علاوه بر آن، خیلی زود داستان حضور یک افلیج در میان ورزشکاران المپیکی همه جا پیچیده شد. همانجور که قبلا ذکر گردید، سوارکاری از معدود رشته های ورزشی است که در المپیاد جداگانه برای معلولین( پارالمپیک) جایگاهی ندارد و حتی معمولین هم مجازند تا در شرایط مساوی با دیگران در المپیاد های معمول شرکت کنند. علاوه بر آن سوارکاری از معدود رشته هایی است که در آن زنان و مردان از هم تفکیک نمی شوند و باید با یکدیگر رقابت کنند چرا که اسب در واقع نیروی واقعی در این ورزش تلقی می شود و جنسیت سوار کار مفهومی ندارد.
اما حتی خوشبین ترین کارشناسان این رشته هم شانسی برای کارین قائل نبودند، بخصوص با توجه به رقابت سوارکاران اروپایی، برزیلی و کانادایی، حتی اگر او در میان ده نفر اول هم جایی برای خود دست و پا می کرد، یک پیروزی خارق العاده برایش محسوب می شد. به همین دلیل هم او با کمترین میزان فشار روانی که در آستانه مسابقات مهم موهبتی بزرگ محسوب می شود، در رقابت های پرش با اسب شرکت کرد. بر طبق قوانین، کلیه شرکت کنندگان طی دو روز و در هر روز دو دور کامل از موانع عبور می کنند و در پایان اسب ها و سوارکارانی که کمترین تعداد خطا یا انداختن موانع به انضمام سریع ترین زمان طی شده را به دست آورند، در رده های بالا جای گرفته و مدال های المپیک را به دست می آورند.
در روز اول و در طی دو دور ابتدایی کارین سوار بر اسب خود، رویا، همراه با هشت سوار کار دیگر بدون خطا از موانع عبور کردند، اما به دلیل محافظه کاری بیش از حدی که رویا از خود نشان داد و به خاطر کارین و شرایط او خیلی با احتیاط حرکت کرد، زمان به دست آمده برای کارین چندان جالب نبود و او با مقام نهمی روز اول را پشت سر گذاشت. مربی کارین که از اصل مشکل آگاه شده بود، همان شب دستور تمرین اضافی برای کارین و اسب او صادر کرد تا در تمرینات آن شب، کارین سعی کند تا بیم و احتیاط را از اسب خود بزداید و به او اطمینان خاطر دهد که حتی با سرعت بیشتر هم کارین با مشکل مواجه نخواهد شد و از اسب به زیر نخواهد افتاد. در روز دوم و در دور سوم اگرچه رویا به مراتب بهتر عمل کرد اما در مجموع کارین فقط تا مقام ششمی صعود کرد و با توجه به اینکه تنها یک دور دیگر باقی مانده بود، او تقریبا نیاز به معجزه داشت تا در ردیف های بالاتر جای گیرد.
سرانجام نوبت به کارین رسید تا در آخرین دور از مسابقات خود را به پایان برساند. قبل از به صدا درآمدن زنگ شروع، کارین به یک کار تازه دست زد. او سرش را در گوش رویا گذاشت و خیلی آرام و به حالت نجوا به او گفت: " رویای من نترس و پرواز کن و مرا هم به پرواز درآور، این آخرین شانس ماست و هر چه داری رو کن" و آنگاه کارین پرشها را آغاز کرد. رویا که یک اسب سفید و زیبا بود با شتاب و کنترلی باور نکردنی پرواز از روی موانع را آغاز کرد و کارین هم با فشار دهنه اسب مرتبا از او سرعت بیشتری را درخواست می کرد. او می دانست که در سرعت بالا امکان فرو افتادن موانع و حتی سقوط اسب و سوار کار بیشتر می شود. اما کارین باید خود را اثبات می کرد.و اکنون این فرصت در اختیار او قرار داشت. او به خود نهیب می زد که یا باید موفق شود و یا اصلا به خط پایان نرسد، اما در میان غرش تماشاگرانی که او را تشویق می کردند، کارین سوار بر رویا سه مانع پایانی را که همچون سه دیوار بلند صف کشیده بودند، پشت سر گذاشت و بدون خطا در زمانی معجزه آسا به خط پایان رسید. زمان و امتیاز او به گونه ای بود که تنها با یک سوارکار باقیمانده در آخرین دور او در مقام سوم قرار گرفت، اما سوارکار باقیمانده هم در هر سه دور امتیازی بهتر از کارین به دست آورد و تنها کافی بود تا بدون خطا آخرین دور را به پایان می رساند و آنگاه بالاتر از کارین به مقام سوم می رسید و دست کارین از مدال در المپیک کوتاه می ماند. در هر حال این سوار کار ایرلندی کار خود را آغاز کرد و با خونسردی یکی پس از دیگری موانع را پشت سر گذاشت به نحوی که کارین جرات تماشای بقیه پرش های این سوارکار را نداشت. کارین چشمانش را بست و لختی اندیشه کرد که دیگر برای ادامه زندگی چه بهانه ای و چه توجیهی می تواند داشته باشد که ناگهان صدای تشویق تماشاگران بلند شد. کارین ابتدا تصور کرد که مسابقه سوارکار مذکور به پایان رسیده و مورد تشویق تماشاگران قرار گرفته است، اما وقتی چشمان خود را گشود، در نهایت غافلگیری متوجه شد که سوار کار مسابقه را به پایان رسانده ولی قطعه چوب بالایی متعلق به مانع ما قبل از آخر نقش بر زمین شده و این فقط یک معنی داشت: کسب مدال برنز المپیک 1996 آتلانتا توسط کارین پیرسون.
مراسم
در هنگام انجام مراسم مربوط به توزیع مدال، نوبت به تماشاگران و سایرین رسید تا غافلگیر شوند. چرا که پس از قرار گرفتن سوارکار آلمانی در سکوی اول و سوارکار کانادایی در سکوی دوم که هر دو مرد بودند، بلندگو نام کارین پیرسون را به عنوان برنده مدال برنز و مقام سوم خواند. کارین به جای صندلی چرخدار که مربی خودش برای او آماده کرده بود، از او خواست تا عصای چهار پایه را برای او بیاورد. کارین می خواست تا با پای خودش فاصله تا سکو را پیموده و از سکو بالا برود و وقتی که کارین حرکت کند خود به سوی سکو را آغاز کرد، تازه تماشاگران و دیگر شرکت کنندگان متوجه شدند که یک دختر فلج توانسته تا به مدال المپیک دست یابد.
در این لحظات که کارین به کندی به سوی سکوی افتخار حرکت می کرد، نه هزاران تماشاگر و نه شرکت کنندگان دیگر نمی توانستند اشکهای خود را کنترل کنند. در این میان نفرات اول و دوم حرکت جالبتری از خود نشان دادند. آنها در حالی که پهنای صورتشان پوشیده از اشک بود، از سکوی افتخار به زیر آمده و به سوی کارین دویدند و هرکدام از یکسوی دست کارین را گرفته و به او کمک کردند تا خود را به سکوی افتخار برساند و وقتی هم که همگی به سکو رسیدند، آنگاه آنها هر دو بدون اینکه کلامی با هم رد و بدل کنند، به جای سکوی سوم، کارین را در سکوی اول و بالاتر از خودشان قرار دادند و خود در دو سکوی کناری او جای گرفتند.
فردای آن روز خوان آنتونیو سامارانش، رئیس وقت کمیته بین المللی المپیک، به خبرنگاران و نمایندگان رسانه ها چنین گفت: " من در طی پنجاه سالی که در کنار نهضت المپیک حضور داشتم، درباره پیام نهضت المپیک و معنای آن شعار های بسیاری سر داده ام، اما هرگز در عمل معنای المپیک و جوانمردی در ورزش را مانند آنچه که دیروز در پایان مسابقات قهرمانی پرش با اسب از یک دخترک 20 ساله و افلیج مشاهده کردم، حس نکرده بودم."