تبليغاتX
امید، سرزمین امن خداوند

امید، سرزمین امن خداوند

داستان هایی کوتاه برای بهتر زندگی کردن

رنگ زندگی

زندگی که قهوه ای نیست، تو داری قهوه ای می بینیش. بس که زبانت تلخ است. بس که فکرت بد است. آسمان بالای سرت را نگاه کن ، آبی است به چه قشنگی. زمین زیر پایت را ببین. سبز است، مثل مخمل سبز. دستت را دراز کن از ظرف میوه بردار و بخور. لیموی زرد، پرتقال نارنجی، انار سرخ .

به من نگاه کن، به دیگران نگاه کن. خیال نکن. نگاه کن. تقریبا هرجای زندگی که نگاه کنی قشنگ است. قشنگ تر از نبودنش است. حالا تو دوست داری توی دل و چشم و سرت، پر از آتش و چرک و خون آبه باشد؟ چرا؟ حیف تو نیست؟ حیف زندگی نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

معجزه امید

   

                        "" گاهی اوقات، در پی یک سقوط است که آدمی به پرواز در می آید.""

                                         

 هجده ساله و ناامید

 

کارین پیرسون را برای اولین بار در پاییز سال 1994 هنگامی که به اتفاق پدر و مادرش به آسایشگاه ما در لس آنجلس آمد، ملاقات کردم. او دختری هجده ساله اما بسیار گرفته و مغموم بود و در عین حال همین حالات در پدر و مادرش نیز مشاهده می شد. چرا که آنها نیز به غایت گرفته و مغموم به نظر می رسیدند. کارین روی صندلی چرخداری نشسته و پتوی نه چندان ضخیمی را روی پای خود انداخته بود. صندلی چرخدار اتوماتیکی که کارین روی آن نشسته بود، اگر چه بسیار گران قیمت به نظر می آمد، اما او حتی حوصله به خرج نمی داد تا از تجهیزات آن استفاده کند و پدرش می بایست از پشت سر، مانند صندلی های معمولی، حرکت و توقف آن را کنترل می کرد.

 

 

                                                               خانواده کوچک

 

آقا و خانم پیرسون( پدر و مادر کارین) هر دو در دانشگاه تدریس می کردند و اتفاقا آشنایی و ازدواج آن دو با یکدیگر هم که قدری دیر اتفاق افتاد از همان محیط دانشگاه آغاز شد. آنها در سن 35 سالگی با یکدیگر ازدواج کردند و دو سال بعد خانم پیرسون تنها فرزند خود یعنی کارین را به دنیا آورد. در واقع دوران کودکی کارین با پدر و مادری میانسال طی شد که بر اثر گرفتاری در محیط دانشگاه و درگیری با پروژه های پژوهشی و تحقیقاتی، کمتر می توانستند زمانی را صرف دخترشان کنند و در نتیجه کارین در کنار پرستار های مختلف که هر دو یا سه سال تغییر می کردند، بزرگ می شد.

 

 

                                                          سرحال و پرجنب و جوش

 

اما با وجود توجه ناکافی از سوی پدر و مادر، کارین دختری بسیار سرحال و پرجنب و جوش به حساب می آمد و به خصوص علاقه فراوان به حیوانات اهلی داشت و از همان کودکی این علاقه را به وضوح از خود نشان می داد. در حقیقت به نظر می رسید که کارین فقدان محبت کافی از جانب پدر و مادر را که هر دختر خردسالی به آن نیاز مبرم دارد، با محبت و وفاداری که از جانب حیوانات اهلی در خانه می دید جبران می کرد. همچنان که کارین بزرگتر می شد و بر مبنای تغییرات سنی و افزایش توان هوشی و جسمی، رابطه او با حیوانات اهلی دستخوش تغییرات مشابه می گشت و بخصوص او پس از بلوغ، خود را شیفته اسب، این حیوان وفادار و قدرتمند یافت. پدر و مادرش هم که از این علاقه و شیفتگی او نسبت به اسب و در نتیجه وابستگی کمتر به خودشان خوشنود شده و با خیال راحت به کار و تحقیق خود می پرداختند علاوه بر خریداری یکی دو کره اصیل و مناسب برای کارین، او را در اختیار یک مربی با دانش و تجربه دار قرار دادند و بدین ترتیب کارین با ورزش سوارکاری در سطح بالا و رقابتی آشنا شد. 

در ورزش سوارکاری یکی از مهمترین عوامل موفقیت، رابطه خوب سوارکار با اسب است. چرا که هرچه این رابطه با تفاهم و درک بیشتری همراه باشد، آنگاه اسب هم شرایط را برای سوارکار خود آسانتر می کند و چنین بود رابطه کارین با اسب هایش، چه در هنگام تمرین و چه در هنگام مسابقه. در حقیقت کارین هنوز پانزده سالگی را به پایان نرسانده بود که توانست در مسابقات پرش با اسب خودی نشان دهد و کاپ ها و هدایای دریافت کند. پس از آنکه کارین چنین استعدادی از خود نشان داد، مربی او به پدرش گوشزد کرد که وقت اتخاذ یک تصمیم جدی نسبت به وضعیت کارین و رابطه او با سوارکاری فرا رسیده است. در واقع کارین در مرحله ای قرار داشت که یا باید ورزش سوارکاری را در همان رده نیمه حرفه ای و تفریحی باقی می گذاشت و یا می بایست با ذهنیتی کاملا جدی و حرفه ای با سوارکاری مواجه می شد.

 

 

                                                            مسابقات مهم

 

بدین ترتیب در سایه دو مربی کارکشته و حاذق، کارین تجربیات آمادگی را برای شرکت در مسابقات مهم سوارکاری آغاز کرد. او در چندین مسابقه بین المللی در رشته پرش اسب شرکت نمود که به جهت کمبود تجربه و سن کم به موفقیتی دست نیافت. اما در مسابقات مهم "ساراتوگا" برای اولین بار در رده پنجم قرار گرفت و نام خود را مطرح کرد و سپس در سه مسابقه بعدی یک مقام سومی و دو مقام دومی به دست آورد.

کارین سخت کوشی بسیاری از خود نشان می داد، و مربیان او به زحمت می توانستند جلوی زیاده خواهی های او را در تمرینات بگیرند. او حتی از مقام نایب قهرمانی هم دل خوشی نداشت و خود را شدیدا تحت فشار قرار می داد که باید مقام اول را کسب کند.

سرانجام چنین هم شد و او برای اولین بار در یک دور مسابقات بین المللی در آریزونا به مقام اول رسید و تاج زیتون را بر سر گذاشت، با این حال حتی به دست آوردن این مقام هم چیزی از سخت کوشی هایش کم نکرد و او بر تمرینات شدید خود ادامه می داد. تمریناتی که اغلب با هشدار مربیان روبرو شده و آنها به کارین می گفتند که نباید اسب هایش را خسته کند، چرا که اسب خسته می تواند خود و سوار کارش را در خطر آسیب دیدگی قرار دهد. اما این دختر گوش شنوایی نداشت تا اینکه آنچه نباید اتفاق افتاد و فاجعه ای رخ داد که همه چیز را برای کارین عوض کرد.

 

                                                                 سقوط

 

کارین خود را برای مسابقاتی که قرار بود در ایرلند انجام شود آماده می کرد و این مسابقات هم برای کارین نقطه عطفی محسوب می شد چرا که او برای اولین بار در خارج از کشور مسابقه می داد و علاوه بر فشار های سابق، به عنوان نماینده کشورش فشار روحی تازه ای روی خود احساس می کرد و مرتبا در ذهن این واهمه را راه می داد که در صورت عدم موفقیت، چگونه در کشور با او برخورد خواهد شد و ... چنین تفکراتی انگیزه او را برای تمرینات آمادگی برای خود و اسبش بالا می برد، غافل از اینکه اسب از نظر جسمانی آنهم در تمرینات پرش دارای محدودیتهایی است که باید به آن توجه شود. اما کارین این توجه را مبذول نداشت و اسب خسته با مانع برخورد کرد و با سقوطی وحشتناک به زمین در غلطید و باعث شد تا کارین هم از ارتفاع زیاد به زمین سقوط کند.

آسیب دیدگی به قدری شدید بود که اسب به جهت شکستگی گردن در دم جان سپرد و کارین با کمر و لگن خاصره ای متلاشی شده مواجه شد که در نتیجه به غیر از حسی بسیار کوچک و ناقص در پای چپ، از کمر به پایین دچار فلج دائم گردید.     

 

                         

                                                                  افسرده و رنچور

 

چنین فاجعه ای حتی برای یک انسان 90 ساله هم غیر قابل پذیرش است، چه برسد برای یک دختر 17 ساله فعال و موفق که توان جسمی اهمیت فراوانی برایش دارد. پدر و مادر کارین او را به بیش از ده متخصص و جراح نشان دادند که همگی در ابراز نظر پزشکی خود یکسان عمل کردند و فلج کارین را دائمی و غیر قابل ترمیم دانستند، اما آنچه که بیش از هر چیزی باعث نگرانی آنها می شد، وضعیت روحی کارین بود. او به شدت در باتلاق افسردگی دست و پا می زد که البته این یک واکنش در برابر فاجعه ای با ابعاد ذکر شده به شمار می رود، اما آنگاه که کارین یک شب رگهای ساعد هر دو دست خود را برید و تا سر حد مرگ خود را رساند، آنها متوجه شدند که دیگر حتی محبت های پدری و مادری هم کافی نیست و کارین به درمان جدی نیاز دارد و به همین دلیل او را به نزد ما آوردند.

 

 

                                                                    نیاز به بررسی

 

موقعیت کارین نیاز به بررسی فراوانی داشت، چرا که او از نظر سن وسال به مرز بزرگسالی رسیده بود. ما باید ابتدا انگیزه های زندگی و و زنده ماندن را در کارین تقویت نموده و بعد به شرایط روحی و روانی او توجه می کردیم. چرا که اگر این انگیزه ها در او تقویت نمی شد و در ذهن او جایگزین نمی گردید، آنگاه حتی شرایط روحی مناسب نیز موقتی عمل می کرد و ارزش چندانی نمی داشت. کارین تا زمانی که فاجعه واقع شد، دختری موفق به حساب آمده و در اجتماع اطرافش کاملا شناخته شده بود و همین موضوع که او دیگر انگیزه ای برای موفقیت در اختیار نداشته و به زودی اجتماع هم او را فراموش می کند، به شدت آزارش می داد. به همین دلیل هم ما باید راهی پیدا می کردیم که کارین به نوعی به جایگاه خود باز می گشت. اما چگونه می توان یک دختر فلج را به جایگاهی موفق باز گرداند؟ او آنقدر خود را در سوار کاری ذوب کرده بود که به هیچ  رشته دیگری توجه نشان نمی داد و تقریبا در هیچ مورد دیگری تجربه ای در اختیار نداشت. اما ناگهان این فکر در ما ایجاد شد که کارایی او را در سوار کاری، حتی با پاهای بدون حس، مورد ارزیابی و سنجش قرار دهیم.

 

 

                                                                       بازگشت

 

برای کسب اطلاع در این خصوص با یک کارشناس ورزش سوار کاری که در عین حال یک روانشناس کاربلد هم به شمار می رفت، صحبت کردیم و نظرش را خواستیم. پاسخ او برای ما دو جنبه تلخ و شیرین داشت. تلخ از این نظر که بازگشت کارین در آن شرایط روی اسب با یک ریسک حتمی همراه می شد، به این شکل که به دلیل فقدان کنترل روی پا، هرگونه سقوطی از روی اسب، این بار می توانست به معنای مرگ حتمی و آنی برای او باشد. و شیرین از جهت اینکه ورزش سوارکاری، از معدود ورزش هایی بود که افراد فلچ هم به صورت عادی می توانستند در آن شرکت کنند، چرا که دوندگی و پرش را اسب انجام می دهد و فقط کنترل اسب در دستان سوار کار قرار دارد. ما هنگامی که این موضوع را با کارین مطرح کردیم، چنین برقی را در چشمان او مشاهده کردیم که در طی چند ماه حضور او در آسایشگاه سابقه نداشت. برای اولین بار این برق زندگی بود که در چهره کارین مشاهده شد و ما حتی جرات نمی کردیم که به خاطر خطرات موجود او را از این کار منع نماییم. کارین باید به روی زین اسب بر می گشت و این تنها راه برای امیدوار نمودن او به ادامه زندگی محسوب می شد.

 

       

                                                               مرحله به مرحله

 

به محض آنکه کارین تمرینات سوار کاری خود را از سر گرفت، تغییرات و تحولات عجیبی هم در رفتار او مشاهده گشت. او دیگر اجازه نمی داد که کسی صندلی چرخدارش را به حرکت درآورد، بلکه خودش به تنهایی آن را به این سو و آن سوی می کشاند و حتی با مقدار کمی حس که در پای چپش داشت شروع به استفاده از عصای دستی چهار پایه کرد. در واقع او با استفاده از این وسیله با یک تیر دو هدف را نشانه گرفت؛ یکی اینکه با حرکت دادن به خودش، اعتماد به نفس خود را افزایش داد و دیگر اینکه با استفاده مکرر از این وسیله به عضلات دست و شانه خود استحکام بخشید و آنها را تقویت کرد که این خود کنترل دهنه اسب را برای او آسان تر می کرد. ما ابتدا به دنبال این نبودیم که کارین صاحب مدال شود و تنها شرکت او در مسابقات، آنهم در حد متوسط و یا پایین، یک پیروزی  قلمداد می کردیم. اما کارین در ذهن خود اهداف دیگری داشت که  حتی در مخیله ما نیز نمی گنجید. اهدافی در حد... المپیک...!

 

 

                                                            آتلانتا- 1996

 

یکی از نقاط قوت در مورد موفقیت کارین در شروع دوباره، اسبی بود که در اختیارش قرار گرفت. این اسب که "رویا" نام داشت نظریه ای که اسب ها را موجوداتی بسیار باهوش قلمداد می نمود، به ثبوت رساند. زیرا او به گونه ای رفتار می کرد که گویی شرایط کارین را کاملا درک می کند. او در موقعی که کارین باید سوار می شد، چنان بدن خود را خم می کرد تا کار را برای او آسان کند که گویی از هنگام تولد، در کنار او قرار داشت. این درک بالای اسب از کارین، تا حدود زیادی نگرانی ما را در مورد خطراتی که کارین را تهدید می کرد کاهش داد، چرا که او چندین بار هنگام پرش وقتی کارین را متزلزل یافت، بلافاصله ابتدا کمی درنگ کرد تا کارین دوباره روی زین مستقر شود و آنگاه حرکت را از سر می گرفت. از این رو ما مطمئن شدیم که این اسب در مواقع احتمال خطر،اقدام به پیشگیری خواهد کرد.

سرانجام کارین در سه مرحله انتخابی برای تیم ملی سوارکاری شرکت نمود که در دو مرحله اول یعنی در قسمت درساژ و انتخابی تیمی همانگونه که انتظار می رفت مقامی به دست نیاورد، اما در آخرین مرحله انتخابی که برای برگزیدن اعضا در قسمت انفرادی بود، کارین در میان تعجب همگان و با کوشش و تلاش ورای معمول با دستیابی به مقام چهارمی به عنوان آخرین نفر برای المپیک انتخاب شد.

تنها همین انتخاب شدن او برای شرکت در المپیک، جشنی را در میان کارکنان آسایشگاه راه اندازی کرد، چرا که کارکنان تقریبا او را از خود می دانستند. علاوه بر آن، خیلی زود داستان حضور یک افلیج در میان ورزشکاران المپیکی همه جا پیچیده شد. همانجور که قبلا ذکر گردید، سوارکاری از معدود رشته های ورزشی است که در المپیاد جداگانه برای معلولین( پارالمپیک) جایگاهی ندارد و حتی معمولین هم مجازند تا در شرایط مساوی با دیگران در المپیاد های معمول شرکت کنند. علاوه بر آن سوارکاری از معدود رشته هایی است که در آن زنان و مردان از هم تفکیک نمی شوند و باید با یکدیگر رقابت کنند چرا که اسب در واقع نیروی واقعی در این ورزش تلقی می شود و جنسیت سوار کار مفهومی ندارد.

اما حتی خوشبین ترین کارشناسان این رشته هم شانسی برای کارین قائل نبودند، بخصوص با توجه به رقابت سوارکاران اروپایی، برزیلی و کانادایی، حتی اگر او در میان ده نفر اول هم جایی برای خود دست و پا می کرد، یک پیروزی خارق العاده برایش محسوب می  شد. به همین دلیل هم او با کمترین میزان فشار روانی که در آستانه مسابقات مهم موهبتی بزرگ محسوب می شود، در رقابت های پرش با اسب شرکت کرد. بر طبق قوانین، کلیه شرکت کنندگان طی دو روز و در هر روز دو دور کامل از موانع عبور می کنند و در پایان اسب ها و سوارکارانی که کمترین تعداد خطا یا انداختن موانع به انضمام سریع ترین زمان طی شده را به دست آورند، در رده های بالا جای گرفته و مدال های المپیک را به دست می آورند.

در روز اول و در طی دو دور ابتدایی کارین سوار بر اسب خود، رویا، همراه با هشت سوار کار دیگر بدون خطا از موانع عبور کردند، اما به دلیل محافظه کاری بیش از حدی که رویا از خود نشان داد و به خاطر کارین و شرایط او خیلی با احتیاط حرکت کرد، زمان به دست آمده برای کارین چندان جالب نبود و او با مقام نهمی روز اول را پشت سر گذاشت. مربی کارین که از اصل مشکل آگاه شده بود، همان شب دستور تمرین اضافی برای کارین و اسب او صادر کرد تا در تمرینات آن شب، کارین سعی کند تا بیم و احتیاط را از اسب خود بزداید و به او اطمینان خاطر دهد که حتی با سرعت بیشتر هم کارین با مشکل مواجه نخواهد شد و از اسب به زیر نخواهد افتاد. در روز دوم و در دور سوم اگرچه رویا به مراتب بهتر عمل کرد اما در مجموع کارین فقط تا مقام ششمی  صعود کرد و با توجه به اینکه تنها یک دور دیگر باقی مانده بود، او تقریبا نیاز به معجزه داشت تا در ردیف های بالاتر جای گیرد.

سرانجام نوبت به کارین رسید تا در آخرین دور از مسابقات خود را به پایان برساند. قبل از به صدا درآمدن زنگ شروع، کارین به یک کار تازه دست زد. او سرش را در گوش رویا گذاشت و خیلی آرام و به حالت نجوا به او گفت: " رویای من نترس و پرواز کن و مرا هم به پرواز درآور، این آخرین شانس ماست و هر چه داری رو کن"  و آنگاه کارین پرشها را آغاز کرد. رویا که یک اسب سفید و زیبا بود با شتاب و کنترلی باور نکردنی پرواز از روی موانع را آغاز کرد و کارین هم با فشار دهنه اسب مرتبا از او سرعت بیشتری را درخواست می کرد. او می دانست که در سرعت بالا امکان فرو افتادن موانع و حتی سقوط اسب و سوار کار بیشتر می شود. اما کارین باید خود را اثبات می کرد.و اکنون این فرصت در اختیار او قرار داشت. او به خود نهیب می زد که یا باید موفق شود و یا اصلا به خط پایان نرسد، اما در میان غرش تماشاگرانی که او را تشویق می کردند، کارین سوار بر رویا سه مانع پایانی را که همچون سه دیوار بلند صف کشیده بودند، پشت سر گذاشت و بدون خطا در زمانی معجزه آسا به خط پایان رسید. زمان و امتیاز او به گونه ای بود که تنها با یک سوارکار باقیمانده در آخرین دور او در مقام سوم قرار گرفت، اما سوارکار باقیمانده هم در هر سه دور امتیازی بهتر از کارین به دست آورد و تنها کافی بود تا بدون خطا آخرین دور را به پایان می رساند و آنگاه بالاتر از کارین به مقام سوم می رسید و دست کارین از مدال در المپیک کوتاه می ماند. در هر حال این سوار کار ایرلندی کار خود را آغاز کرد و با خونسردی یکی پس از دیگری موانع را پشت سر گذاشت به نحوی که کارین جرات تماشای بقیه پرش های این سوارکار را نداشت. کارین چشمانش را بست و لختی اندیشه کرد که دیگر برای ادامه زندگی چه بهانه ای و چه توجیهی می تواند داشته باشد که ناگهان صدای تشویق تماشاگران بلند شد. کارین ابتدا تصور کرد که مسابقه سوارکار مذکور به پایان رسیده و مورد تشویق تماشاگران قرار گرفته است، اما وقتی چشمان خود را گشود، در نهایت غافلگیری متوجه شد که سوار کار مسابقه را به پایان رسانده ولی قطعه چوب بالایی متعلق به مانع ما قبل از آخر نقش بر زمین شده و این فقط یک معنی داشت: کسب مدال برنز المپیک 1996 آتلانتا توسط کارین پیرسون.

 

                                                                 مراسم

 

در هنگام انجام مراسم مربوط به توزیع مدال، نوبت به تماشاگران و سایرین رسید تا غافلگیر شوند. چرا که پس از قرار گرفتن سوارکار آلمانی در سکوی اول و سوارکار کانادایی در سکوی دوم که هر دو مرد بودند، بلندگو نام کارین پیرسون را به عنوان برنده مدال برنز و مقام سوم خواند. کارین به جای صندلی چرخدار که مربی خودش برای او آماده کرده بود، از او خواست تا عصای چهار پایه را برای او بیاورد. کارین می خواست تا با پای خودش فاصله تا سکو را پیموده و از سکو بالا برود و وقتی که کارین حرکت کند خود به سوی سکو را آغاز کرد، تازه تماشاگران و دیگر شرکت کنندگان متوجه شدند که یک دختر فلج توانسته تا به مدال المپیک دست یابد.

 

در این لحظات که کارین به کندی به سوی سکوی افتخار حرکت می کرد، نه هزاران تماشاگر و نه شرکت کنندگان دیگر نمی توانستند اشکهای خود را کنترل کنند. در این میان نفرات اول و دوم حرکت جالبتری از خود نشان دادند. آنها در حالی که پهنای صورتشان پوشیده از اشک بود، از سکوی افتخار به زیر آمده و به سوی کارین دویدند و هرکدام از یکسوی دست کارین را گرفته و به او کمک کردند تا خود را به سکوی افتخار برساند و وقتی هم که همگی به سکو رسیدند، آنگاه آنها هر دو بدون اینکه کلامی با هم رد و بدل کنند، به جای سکوی سوم، کارین را در سکوی اول و بالاتر از خودشان قرار دادند و خود در دو سکوی کناری او جای گرفتند.

 

فردای آن روز خوان آنتونیو سامارانش، رئیس وقت کمیته بین المللی المپیک، به خبرنگاران و نمایندگان رسانه ها چنین گفت: " من در طی پنجاه سالی که در کنار نهضت المپیک حضور داشتم، درباره پیام نهضت المپیک و معنای آن شعار های  بسیاری سر داده ام، اما هرگز در عمل معنای المپیک و جوانمردی در ورزش را مانند آنچه  که دیروز در پایان مسابقات قهرمانی پرش با اسب از یک دخترک 20 ساله و افلیج مشاهده کردم، حس نکرده بودم."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط ابراهیم 

قلب اصلی

«هر آدمي دو قلب دارد، قلبي که از بودن آن با خبر است و قلبي که از حضورش بي خبر. قلبي که از آن با خبر است، همان قلبي است که که در سينه مي تپد، همان که گاهي مي شکند، گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد. گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه؛ و گاهي هم از دست مي رود. با اين دل مي شود دلبردگي و بيدلي را تجربه کرد. دل سوختگي و دل شکستگي هم توي همين دل اتفاق مي افتد. سنگدلي و سياه دلي هم ماجراي اين دل است. با اين دل است که عاشق مي شويم، با اين دل است که دعا مي کنيم و گاهي با همين دل است که نفرين مي کنيم و کينه مي ورزيم و بد دل مي شويم.
اما قلب ديگري هم هست. قلبي که از بودنش بي خبريم. اين قلب اما در سينه جا نمي شود؛ و به جاي آن که بتپد، مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد. اين قلب نه مي شکند و نه مي سوزد و نه مي گيرد. سياه و سنگ نمي شود. از دست هم نمي رود. زلال است و جاري. مثل رود و نسيم و آن قدر سبک که هيچ وقت، هيچ جا نمي ماند. بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملکوت مي رقصد. آدم هميشه از اين قلبش عقب مي ماند.
اين همان قلب است که وقتي تو نفرين مي کني، او دعا مي کند. وقتي تو بد مي گويي و بيزاري، او عشق مي ورزد. وقتي تو مي رنجي او مي بخشد... اين قلب کار خودش را مي کند. نه به احساسات کاري دارد، نه به تعلقت. نه به آن چه مي گويي و نه به آن چه مي خواهي. و آدم ها به خاطر همين دوست داشتني اند. به خاطر قلب ديگرشان . به خاطر قلبي که از بودنش بي خبرند.»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط ابراهیم 

زمزمه

...خدای من!

چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم،

چگونه خــواری پـذیرم،

که تو تکیه گاه مـنی!

ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش،

آنچنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده ...

یا رب! یا رب! یا رب!

معبود من!

اینک، من پیش روی توام و در میان دست های تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط ابراهیم 

ارزشمندترین هدیه مادرم

خوشبینی چارچوبی نویدبخش از ذهن است که می تواند کتری تا گلو پر شده از آب داغ را به ترنم وادارد.



وقتی ده ساله بودم، مادرم به سبب عارضه غده ای که روی ستون فقراتش ايجاد گرديد، دچار فلج شد. پيش از حادثه ، مادرم زنی پر از زندگی و جوش و خروش بود. تحرک او به حدی بود بسياری از مردم را به شگفتی می انداخت. با اينکه بچه کوچکی بودم، از کمالات و زيبايی او به حيرت می افتادم. ولی زندگی او در سی و يک سالگی تغيير کرد و همين طور هم زندگی من.
در عرض يک شبانه روز، ديديم که صاف به پشت خوابيده و به يک بيمارستان منتقل شده است. يک غده خوش خيم او را از پای در آورده بود، ولی من جوان تر از آن بودم تا ابهامی را که در لغت خوش خيم وجود دارد درک کنم؛ زيرا او هرگز به حالت اولش باز نگشت.
من هنوز هم خاطرات هيجان انگيزی از قبل از فلج شدن او دارم. او هميشه آدمی اجتماعی بود و پی در پي میهمانی می داد. او ساعت ها از وقت خود را برای تهيه پيش غذا صرف می کرد و خانه را از انواع گلها انباشته می ساخت. اين گل ها را ما تازه به تازه از باغچه ای که او در کنار حياط ايجاد کرده بود می چيديم. او موسيقی باب روز را انتخاب می کرد و وسايل خانه را به گونه ای می چيد تا جای کافی برای رقصيدن دوستان فراهم شود. در حقيقت مادر بود که بيش از همه ميل به رقصيدن داشت. من به حالتی افسون شده به او نگاه می کردم تا به مناسبت ميهمانی شب لباس بپوشد. حتی حالا هم لباس های دلخواهمان را به ياد می آورم، دامن سياه و بالاتنه تور که با موهای طلايی اش بسيار تناسب داشت. روزی که کفش های پاشنه بلند تور سياهش را به خانه آورد، بی ترديد زيباترين زن جهان شده بود.
من اعتقاد داشتم که او قادر به انجام دادن هر کاری هست، چه بازی تنيس ( او در کالج برنده مسابقات شده بود )، چه خياطی ( تمام لباسهای ما را او خودش می دوخت )، يا عکاسی ( او در يک مسابقه ملی برنده شده بود )، يا نويسندگی ( او در روزنامه ای تهيه ستونی را به عهده داشت ) يا آشپزی ( بخصوص پخت غذاهای اسپانيايی برای پدرم ).
حالا با این که دیگر هیچ یک از این کارها را نمی تواند انجام دهد، همان علاقمندی که به کارهای ديگر می پرداخت، با بيماری اش رو به رو شده است.
کلماتی مثل «ناقص العضو» و «فيزيو تراپی» بخشی از دنيای عجيب جديدی شد که ما با هم بدان گام نهاديم و توپ های بچگانه لاستيکی را که سعی در فشار دادنشان داشت حالت افسانه واری به خود گرفتند که پيش از آن هرگز وجود نداشت. به تدريج شروع کردم از مادری نگهداری کنم که هميشه از خود من مراقبت و نگهداری کرده بود. ياد گرفتم از موهای خودم و موهای او مراقبت کنم. در نهايت عادت کرده بودم او را با صندلی چرخدار خودش به سوی آشپزخانه ببرم و او در آنجا پوست کندن هويج و سيب زمينی و آغشته کردن قطعه ای از گوشت گوساله را با سير تازه و نمک و کره به من آموزش می داد.
وقتی برای نخستين بار حرف از عصا به ميان آمد، من اعتراض کردم و گفتم:‌ « ميل ندارم مادر قشنگم از عصا استفاده کنه.» ولی او فقط گفت:‌‌ «آيا با عصا راه رفتن را به اصلآ راه نرفتن ترجيح نمیدی ؟»
هر توفيقی که حاصل می شد، نشانه ای برای هر دوی ما بود: مثل ماشين تحرير برقی، چرخک برقی با ترمز، بازگشت او به دانشگاه و کسب مدرک ليسانس در رشته ای خاص. او تا آنجا که ميسر بود، اطلاعاتی در مورد معلول ها کسب کرد و سرانجام جمعيت فعال حمايت گری به نام معلولان را تاسيس کرد. او روزی، بدون اطلاع قبلی، من و برادرانم را به يکی از نشست های معلولان برد. من هرگز آن تعداد از افراد را با انواع معلوليت ها نديده بودم. به خانه برگشتم و در سکوت می انديشيدم. در اين فکر بودم که ما حقيقتآ چقدر خوشبخت هستيم. پس از آن، او بارها و بارها ما را به آن نشست ها برد تا آن که سرانجام آهی که از سينه يک معلول بدون دست یا پا بر می آمد، ديگر مارا به حيرت نمی انداخت. مادرم ما را با بسياری از قربانيان فلج های مغزی آشنا و برايمان تشريح کرد اغلب آنان به ذکاوت خود ما، بلکه باهوش تر هم هستند. او به ما آموخت با عقب ماندگان ذهنی رابطه برقرار کنيم و ما را متوجه اين امر می کرد که اين گروه از افراد، در مقايسه با مردم عادی، چقدر مهربان تر نيز هستند. در طی همه اين مراحل پدر دوست داشتنی و حمايت گر باقی ماند.
هنگامی که يازده ساله بودم، مادر به من اطلاع داد او و پدر انتظار تولد فرزند ديگری را می کشند. مدتی بعد پی بردم پزشکان وادارش کرده اند سقط جنين کند ولی او با سرسختی با اين تصميم مقابله کرد. چيزی نگذشت که من هم نقش مادری پيدا کردم چون من، به جای مادر، برای خواهر کوچکم ماری ترز، نقش مادر را ايفا می کردم. با اين که مادر مقررات مادری را رعايت می کرد، موضوع برای من به مثابه گامی عظيم تر از عروسک بازی بود.
يکی از آن لحظات حتی امروز هم فراموش نشدنی و قابل توجه باقی مانده است: آن روز که ماری ترز دو ساله زمين خورد و زانويش را مجروح کرد، اشکش سرازير شد، از برابر بازوان گسترده مادر گذشت و گريه کنان خود را در آغوش من انداخت. ديگر دير شده بود، من يک لحظه اثر رنجش را در صورت مادر احساس کردم، ولی او گفت: «اين خيلی طبيعيه که اون به طرف تو دويده ، تو خيلی خوب از اون نگهداری می کنی.»
چون مادرم شرايط خودش را با چنان خوشبينی می پذيرفت، به ندرت ممکن بود، من احساس اندوه يا مقاومت کنم. ولی روزی را که احساس رضايتم آسيب ديد، هرگز فراموش نمی کنم.
مدت های مديد پس از آنکه منظره مادر با کفش های پاشنه باريک از ذهنم محو شده بود، در منزل ميهمانی برپا شد. من که آن زمان دوران نوجوانی را می گذراندم، مادر را ديدم که در کناری نشسته است و به رقصيدن دوستانش نگاه می کند. من از نيشخند ظالمانه طبيعت در مورد محدوديت های جسمانی او يکه خوردم. به ناگاه افکارم مرا به اوايل کودکی ام برد و تصوير درخشان مادر در حال رقص در ذهنم مجسم شد. با خود فکر می کردم آيا مادر هم به همين فکر می کند؟ در همان لحظه به سويش رفتم و ديدم با آنکه لبخند بر لب دارد، چشمانش از اشک لبريز است. از اتاق بيرون دويدم، به اتاق خودم رفتم، صورتم را در ميان بالش ها فرو بردم و بسيار گريستم. گريه هايی که او نکرده بود. برای نخستين بار از خداوند و از زندگی، برای روا داشتن اين همه بی عدالتی به مادر خشمگين شدم.
خاطره لبخند اشک آلود مادر با من باقی ماند. از آن زمان من توانايی او را در غلبه بر فقدان آن همه خواسته های پيشين و جاذبه اش برای پذيرش آينده ـ همان چيزهايی که از نظرم دور مانده بود ـ الهامی بسيار مرموز و قدرتمند يافتم.
زمانی که بزرگتر شدم و به عرصه تأديب گام نهادم، مادر علاقمند شد تا به کار زندانيان بپردازد. او با بخش اصلاح امور زندانيان تماس گرفت و پيشنهاد کرد با افراد زندانی مکاتبه داشته باشد. به ياد می آورم چگونه هربار که به آنجا می رفت همه دورش جمع می شدند و مثل کودکی من به او می آويختند تا از کلماتش بهره ببرند. حتی در اوقاتی که او نمی توانست شخصآ به زندان مراجعه کند با بسياری از زندانيان ارتباط نامه نگاری برقرار کرده بود.
او روزی از من خواست نامه ای برای يک زندانی به نام ويمان بفرستم. از او خواهش کردم قبلآ نامه را بخوانم و او موافقت کرد چون حدس می زد چه تحولی در من ايجاد خواهد کرد.
نامه اين چنين بود :

"ويمان عزيز
ميل دارم بدانی از زمانی که نامه ات به دستم رسيد، خيلی به تو فکر کرده ام. تو نوشته بودی حبس بودن پشت ميله ها چقدر سخت است. در اين مورد قلب من با تو همراه است. ولی وقتی نوشتی من هيچ اطلاعی ندارم که زندان چگونه جايی است، مجبور شدم برايت شرح دهم که بسيار در اشتباهی.
ويمان،‌ آزادی های متفاوتی وجود دارد و زندان های مختلف. بعضی اوقات زندان ها را خودمان ايجاد می کنيم.
من هنگامی که در سی و يک سالگی از خواب بيدار شدم و دريافتم کاملآ فلج شده ام، احساس کردم در دام افتاده ام، و حالتی به من دست داد گويی در جسمی زندانی شده ام که ديگر نمی گذارد درون مرغزاری بدوم يا برقصم و يا کودکم را در آغوشم حمل کنم.
مدتی طولانی در جای خود دراز کشيدم و برای پذيرفتن شرايط نقص بدنی ام تلاش کردم، کوشيدم به احساس تأسف برای خودم تسليم نشوم. از خودم پرسيدم آيا زندگی ارزش آن را دارد که در آن شرايط ادامه اش بدهم و آيا پذيرش مرگ بهتر نيست ؟
من به مفهوم زندانی بودن فکر کردم، زيرا بر اين باور بودم همه چيزهايی را که در زندگی اهميتی داشتند از دست داده ام. در لبه پرتگاه نا اميدی قرار داشتم.
ولی روزی اين فکر در من به وجود آمد که در حقيقت راه های ديگری هم رويارويم باز است و من اين آزادی را دارم که از آن ميان انتخابی انجام دهم. آيا وقتی دوباره فرزندانم را ببينم لبخند می زنم يا گريه می کنم ؟ آيا به خداوند کلمات کفر آميز می گويم، از او در خواست می کنم به من نيرو بدهد ؟
به عبارت ديگر، او در من نيروی اختياری به وديعه نهاده است و آن نيرو هنوز از آن من است و من با آن چه خواهم کرد ؟
تصميم گرفتم تا زمانی که زنده هستم تلاش کنم و تا آنجا که می توانم زندگی پرباری داشته باشم، سعی کنم تجارب منفی ام را به تجارب مثبت بدل سازم و در جست و جوی راه هايی باشم تا بر محدوديت های جسمانی ام فايق آيم و اين کار را با گسترش مرزهای روحی و روانی ام انجام بدهم. می توانستم ميان داشتن نقشی مثبت برای فرزندانم و يا له شدن و مردن احساسی و جسمانی، يکی را انتخاب کنم.
ويمان،‌ آزادی های متفاوتی وجود دارد. وقتی يک نوع آن را از دست می دهيم، بايد در صدد يافتن نوع ديگر آن باشيم.
من و تو در برابر موهبت آزادی انتخاب کتابهای خوبی قرار داريم تا کدام يک را بخوانيم و کدام يک را کنار بگذاريم.
تو هم می توانی به ميله های زندانت نگاه کنی و هم می توانی از ميان آنها نگاه کنی. تو قادری نقشی تعيين کننده برای همبند هايت داشته باشی، يا می توانی به مشکل آفرين ها بپيوندی. تو می توانی خداوند را دوست داشته باشی و در صدد شناخت او بر آيی، يا می توانی به او پشت کنی.
ويمان، من و تو در اين تلاش تا اندازه ای به هم شبيه هستيم. "

هنگامی که خواندن نامه ويمان را به پايان بردم، ديدم کلمات به جهت ريختن اشکم بر روی آنها، مغشوش شده است. ولی، برای نخستين بار مادرم را با وضوح بيشتر در برابرم ديدم و او را خيلی خوب شناختم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 5:19 قبل از ظهر  توسط ابراهیم 

ریشه های مستحکم و قوی

                        

             " قدرت ما از درون ضعف هایمان سر بر می کشد"           "رالف امرسون "

در دوران نوجوانی همسایه ای داشتیم به نام دکتر گیبز. او به دکتر هایی که پیشتر ملاقات کرده بودم، هیچ شباهتی نداشت. هر بار که او را می دیدم لباس سرهمی کهنه ای بر تن و کلاهی حصیری بر سر داشت که لبه جلویی آن به رنگ سبز کمرنگ بود. بر چهره اش همواره لبخند هویدا بود و این لبخند با کلاه کهنه و چروکیده و مستعملش جور می آمد. او بر سر ما که در حیاط خانه اش بازی می کردیم، هرگز فریاد نمی کشید. من او را بسیار خوش برخورد تر از آن می دیدم که اوضاع و احوال ایجاب می کرد.

دکتر گیبز در اوقاتی که به نجات زندگی افراد مشغول نبود، به درختکاری می پرداخت. خانه اش در زمینی به وسعت ۵ هکتار احداث شده بود و او در نظر داشت آنرا به جنگلی تبدیل کند.

دکتر خوب ما فرضیه های جالبی درباره حفظ گیاهان داشت. او پیرو مکتب باغبانی "نابرده رنج،گنج میسر نمی شود" بود. او هیچگاه به درخت های تازه کاشته اش آب نمی داد و دراین باره اعتقادی قدیمی داشت. یک بار دلیلش را از او پرسیدم. در پاسخ گفت که آب دادن گیاهان را از بین می برد و اگر آبیاری ادامه پیدا کند،هر نسل از گیاهان،ضعیف و ضعیف تر خواهند شد. پس باید وضع را برایشان مشکل کرد و درخت های ضعیف را هر چه زودتر از ریشه درآورد.

او توضیح داد که چگونه آبیاری درختان سبب می شود که ریشه های آنها برای یافتن آب به اعماق نرود و رشد نکند. و درختانی که آبیاری نمی شوند، ریشه های خودشان را به اعماق می فرستند تا رطوبت را هر چه بیشتر جذب کنند. فهمیدم منظور او اینست که ریشه های عمیق را باید تحسین کرد.

از این رو او هرگز به درختانش آب نمی داد. درخت بلوطی می کاشت و بجای اینکه هر روز صبح آنرا آبیاری کند،با روزنامه لوله شده ای بر آن می کوفت. پشت سرهم ضربه وارد می کرد و وقتی که علتش را جویا می شدم، می گفت که می خواهد توجه درخت را جلب کند.

دو سال پس از ترک کردن خانه ام،دکتر گیبز هم به ملکوت اعلی پیوست. من هراز چندگاهی از کنار خانه اش عبور می کنم و به درخت هایی که او بیست و پنج سال پیش کاشته بود نگاهی می اندازم. آنها قد کشیده و ستبر شده اند، بلند و نیرومند. گویی این درخت ها صبح ها از خواب بیدار می شوند، مشتی بر سینه می کوبند و فنجانی قهوه تلخ سر می کشند.

چند سال بعد خودم نیز چند تا درخت کاشتم. در طول تابستانی خشک،آبیاری شان کردم. به آنها آب می پاشیدم و برای رشدشان دعا می کردم، برای تمام آن ۹متر. دو سال نوازش باعث بوجود آمدن درختانی شده بود که می باید همواره با احتیاط مراقبشان بود. هر باد سردی بوزد سراپا به لرزه در می آیند و درون شاخه هایشان به ارتعاش می افتد. درخت های لوس و ننری هستند.

چیز جالب توجهی که در مورد درخت های دکتر گیبز به چشم می خورد، این بود که سختی و محرومیت به ظاهر به گونه ای برایشان سودمند واقع شده بود که راحتی و آسایش هرگز چنین وضعیتی ایجاد نمی کرد.

هر شب پیش از اینکه به رختخوابم بروم،سری به دو پسرم می زنم. بالای سرشان می ایستم و به اندام های کوچکشان خیره می نگرم که چگونه فراز و نشیب زندگی را در خود جای داده اند. اغلب برایشان دعا می کنم. بیشتر از همه دعا می کنم زندگی برایشان آسان بگذرد."خداوندا سختی را از آنها دور نگه دار." ولی این اواخر در این فکر بوده ام که وقت آن است که دعایم را تغییر بدهم.

این تغییر به اجتناب ناپذیری باد های سردی مربوط می شود که به مرکز ثقل ما هجوم می آورد. می دانم که فرزندانم قطعا با سختی هایی مواجه خواهند شد و اگر دعا کنم چنین وضعیتی پیش نیاید،خیلی ساده لوحانه فکر کرده ام. چون همواره بادی سرد در جایی در حال وزیدن است.

بنابر این من دعای همیشگی ام را تغییر می دهم،زیرا چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی توام با سختی هاست. در عوض دعا خواهم کرد که ریشه های پسرانم به اعماق نفوذ کنند تا آنها قادر باشند نیروی خودشان را از سرچشمه های پنهانی خداوند فنا ناپذیر بدست آورند.

ما، بسیاری اوقات،برای رسیدن به راحتی دعا می کنیم. ولی چنین دعایی به ندرت مستجاب می شود. ما نیازمندیم دعا کنیم ریشه های ما تا درون ژرفای ابدیت نفوذ کنند تا هنگامی که باران می بارد و باد ها می وزند به هر طرف پراکنده نشویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط ابراهیم 

هنری دونانت

    کسی که دلیلی برای زیستن دارد، می تواند تقریبا هر دلیلی را تحمل کند.    "فریدریش نیچه"

 

هنری دونانت، بانکدار و بازرگان سوئیسی، در سی سالگی زندگی کاملا مرفهی را می گذراند و شاید چنانچه زندگیش در روز سرنوشت ساز ۲۴ ژوئن ۱۸۵۹ دگرگون نمی شد، به همین منوال ادامه می یافت. 

دونانت، به دستور دولت مطبوعش، برای مذاکره نزد ناپلئون  فرستاده شده بود. او ماموریت داشت که برای انجام دادن معامله ای تجاری میان سوئیس و فرانسه که منافع هر دو کشور را در بر داشت، وارد مذاکره شود. اما ناپلئون در آن زمان نه در پاریس، بلکه در دشتهای  سولفرینو در آستانه جنگ با اتریشی ها بود .

هنری دونانت کوشید پیش از آغاز جنگ خود را به آنجا برساند. اما خیلی دیر شده بود. کالسکه او در بالاترین نقطه تپه، در جایی که تمام صحنه جنگ به خوبی دیده می شد، توقف کرد.

ناگهان فرمان جنگ صادر گردید. غرش تفنگ ها و انفجار گلوله های توپ ها فضا را پر کرد. دو سواره نظام به سوی یکدیگر یورش آوردند و جنگ آغاز شد. هنری دونانت گویی که به تماشای صحنه تئاتر مشغول باشد، برجای خود خشک شده بود. او گرد و خاکی را که به هوا بلند می شد. آشکارا می دید و فریاد زخمی ها و سربازان در حال مرگ را می شنید. دونانت در مقابل این صحنه وحشتناک حیرت زده بر جا مانده بود.

اما وحشت واقعی پس از آن در انتظارش بود. هنگامی که پس از پایان جنگ به شهر کوچکی در آن حوالی وارد شد، همه بناهای آن شهر پر بود از افراد ناقص و زخمی و کشته شدگان جنگ. دونانت که از دیدن این درد و رنج انسانی دچار تالم شدیدی شده بود، برای یاری رساندن به قربانیان این جنگ. سه روز در آن شهر ماند.

او دیگر آن انسان پیشین نبود. این جنگ، جنگی وحشیانه بود و جهان می بایست آن را متوقف سازد.

از نظر او، جنگ روش مناسبی برای حل اختلاف های میان ملتها نبود و مهمتر از همه، در این میان می بایست سازمانی جهانی وجود داشته باشد تا در زمان دشواریها و هرج و مرج به کمک مردم بشتابد.

هنری دونانت به سوئیس بازگشت. اما پس از آن به یکی از مدافعان سرسخت صلح و دوستی بدل گردید. در این مدت به حرفه تجارتش لطمه شدیدی وارد گشت. او ورشکست شد. اما همچنان دست بردار نبود.

در نخستین کنفرانس ژنو و ضمن سخنرانی هایش، به محکوم کردن جنگ پرداخت و در نتیجه، کنفرانس نخستین قانون بین المللی را بر ضد جنگ تصویب کرد که این حرکتی بود در جهت بنیانگذاری اتحادیه ملل و سازمان ملل متحد.

دونانت در سال ۱۹۰۱ موفق به دریافت نخستین جایزه صلح نوبل گشت. او در حالی که در اوج فقر به سر می برد و در خانه ای محقر زندگی می کرد، تمام مبلغ جایزه را به جنبش جهانی که خود موسس آن بود اهدا کرد.

هنری دونانت، سرانجام در سال ۱۹۱۰ در حالی که به طور کلی از یاد جهانیان رفته بود، درگذشت. اما برای زنده نگه داشتن خاطره شجاعت های دونانت، به هیچ بنای یادبودی احتیاج نیست.

او به عنوان نماد سازمانی که خود بانی آن بود، حالت بر عکس پرچم سوئیس را که صلیبی سفید و زمینه ای سرخ است، به صورت صلیبی سرخ بر زمینه ای سفید برگزید.

آری. صلیب سرخ سازمانی است که یادگار جاودانه او گردید.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط ابراهیم 

افکار روشن جاری در ذهن من

موفقیت حالتی ذهنی است.       "جویز برادرز"

 

چندین سال پیش که دوچرخه سواری را شروع کردم، هرگز به ذهنم نیز خطور نمی کرد که این کار برایم شکلی فراتر از سواری کوتاه و گهگاه به خود بگیرد. اما وقتی توانم در این کار بالا رفت، دوستانم تشویق کنان از من خواستند که مراحل پیشرفته تر این رشته را را بیاموزم و بکوشم مسافتهای طولانی تری را رکاب بزنم. نخستین آن، مسابقه ای بود به مسافت ۲۴۰ کیلومتر، که منافع حاصل از این رویداد ورزشی سالانه، به مبارزه  با بیماری ام اس اختصاص می یافت. 

هنگامی که در این رقابت ها ثبت نام کردم، چنین برنامه ای برایم بسیار عالی می نمود. زیرا در عین حال که مناسبتی بسیار با ارزش داشت، برای خودم هم دارای جنبه های آموزشی بود. اما وقتی که زمان مسابقه فرا رسید، حس نداشتن اعتماد به نفس بر قدرت و استقامتم چیره شد. در عین حال که مایل بودم در چنین کار نیکوکارانه ای شرکت جویم و در به دست آمدن چنین پولی نقش داشته باشم، اما واقعا نمی خواستم دو روز تمام این مسافت طولانی را رکاب بزنم.

مسابقه در صبحگاه یکشنبه ای دلپذیر در مناطق آرام خارج شهر جورجیا آغاز شد. و برای من درساعات اولیه بسیار لذتبخش بود. این دقیقا همان حسی بود که من پیش از آغاز مسابقه تجسم می کردم. روحیه ام بسیار بالا بود. اما همزمان با به پایان آمدن روز، احساس خستگی و عصبانیت شدیدی بر من مستولی گردید.

اگر جسم با ذهن ارتباطی نزدیک دارد، حالت من در آن لحظه، مصداق عملی آن بود و تمام احساسهای منفی که مغزم را تحریک می کرد، مستقیما به پاهایم منتقل می شد. فکر اینکه "من نمی توانم موفق شوم"، سبب گرفتگی و انقباض پاهایم می شد و اندیشه "افراد دیگر به مراتب بهتر از من هستند"، از ظرفیت تنفس ریه هایم می کاست. به این ترتیب، تصمیم گرفتم مسابقه را نیمه تمام بگذارم.

هنگامی که به بالاترین نقطه تپه ای رسیدم، منظره خیره کننده غروب خورشید مرا وا داشت که مسابقه را چند دقیقه دیگر ادامه دهم. پس از آن، دوچرخه سواری را دیدم که در مسافتی دور یکه و تنها در میان پرتو سرخ رنگ خورشید به آرامی رکاب می زد. پس از مدتی متوجه شدم که ظاهر دوچرخه سوار، از جهاتی که علتش را نمی دانستم، متفاوت بود. از این رو خود را واداشتم که به او برسم. او دختری بود که به آرامی، اما یکنواخت و با لبخندی ملایم، ولی مصمم بر چهره اش، رکاب می زد. او تنها یک پا داشت.

در آن لحظه، به ناگاه دیدم به کلی دگرگون شده ام. یک روز تمام در مورد توان جسمی ام دچار تردید شده بودم. اما با دیدن آن صحنه در یافتم که آنچه می تواند مرا در رسیدن به هدفم یاری دهد، نه جسمم بلکه اراده ام است.

سراسر روز دوم بارانی بود.پس از آن دیگر دوچرخه سوار یک پا را ندیدم. اما با آگاهی از اینکه او در جایی با من است.بدون ذره ای شکایت، پیوسته رکاب می زدم. و پس از پایان آن روز، در حالی که همچنان احساس قدرت می کردم، مسافت ۲۴۰ کیلومتر را رکاب زده بودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط ابراهیم